پترینا مادر 36 ساله‌ای است که چهار سال پیش بعد از به دنیا آوردن پسرش، زندگی‌اش را تقریبا به سرطان باخته بود. او حالا با پیامدهای شیمی درمانی که باعث شده دچار یک بیماری مزمن جدی و عوارض خود ایمنی شود زندگی می‌کند. پترینا مدتی است که تحت نظر مربی برای بهتر کردن وضعیت سلامتی‌ و فیتنس خود و بالا بردن کیفیت زندگی‌اش تمرین می‌کند و حالا ماجرایش را با ما در میان می‌گذارد.

او می‌خواهد همه را از میزان توان‌شان در کنترل سلامتی‌شان آگاه کند، چه آنهایی که با سرطان زندگی می‌کنند، چه کسانی که یکی از عزیزان‌شان با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند و یا هر کسی که دوست دارد در بهترین وضعیت سلامتی‌اش باشد و احتمال قربانی بیماری شدن را به حداقل برساند.

شرح ماجرا

من در منهتن زندگی می‌کردم، شاغل بودم، در هفته‌ی هشتم بارداری‌ام به سر می‌بردم که معلوم شد جواب تست پاپ اسمیرم، غیرعادیست. فورا به یک انکولوژیست مراجعه کردم و او گفت: «نگران نباش، موردی برای نگران بودن وجود ندارد. برو و بعد از اینکه زایمان کردی برگرد». من جوان و «سالم» بودم و کار فوق العاده خوبی داشتم و زندگی خوب پیش می‌رفت. چه کسی به سن و سال من سرطان می‌‌گیرد؟ چرا باید فکر بد کنم؟ این را به ذهنم القا کردم.

من بارداری بسیار بدی داشتم، مدام حالم بد می‌شد، استفراغ می‌کردم و مدام یک پایم در بیمارستان بود. اما پزشکان همه‌ی اینها را به بارداری‌ام ربط می‌دادند. من سزارین شدم و باز هم پزشکان متوجه تومور نشدند. پسرم چهار ماهه بود که دچار درد شدیدی شدم و اسکن‌هایی روی من انجام دادند و تشخیص دادند توموری وجود دارد که حین بارداری‌ام هم بوده و تدریجا پخش شده. تومور خیلی بزرگ بود و نمی‌شد عمل جراحی انجام داد بنابراین فورا تحت شیمی درمانی و پرتو درمانی قرار گرفتم.

هر روز پرتو درمانی می‌شدم و هفته‌ای یک بار شیمی درمانی. بعد از پایان این دوره، درمان دیگری به نام براکی تراپی (پرتو درمانی داخلی) روی من انجام شد. چیزی نمی‌توانستم بخورم و ضعیف و لاغر شده بودم. یا روی ویلچر بودم، یا روی تخت و یا در بیمارستان. همسرم من را تمیز می‌کرد، موهایم را می‌شست و دندان‌هایم را مسواک می‌زد. هر روز بیمارستان می‌آمد و به من سر می‌زد، از پسر چهارماهه‌مان مراقبت می‌کرد، به کارش می‌رسید و زندگی را می‌چرخاند و همه‌ی این کارها را در شرایطی انجام می‌داد که به او گفته بودند همسرش به احتمال زیاد زنده نمی‌ماند.

درس‌هایی که بعد از سرطان در مورد تغذیه و تمرین گرفتم

بعد از پایان دوره‌ی درمان باید 12 هفته صبر می‌کردیم تا ببینیم آیا درمان جواب داده و موثر بوده یا نه. به من گفته شد آثاری از بیماری وجود ندارد، اما برای من باور نکردنی بود زیرا به طرز وحشتناکی ضعیف و بیمار بودم. سپس تشخیص دادند که دچار عوارض درمان شده‌ام. ارگان‌هایم در اثر پرتوها و شیمی درمانی آسیب دیده بودند و این همان چیزی است که الان هم دچارش هستم.

مبتلا به بیماری مزمنی شده بودم که قابل درمان نبود بلکه فقط سعی می‌کردند من را به شرایطی برسانند که نمیرم و زندگی کنم. مثلا مثانه‌ام اساسا تخریب شده بود، سال گذشته خونریزی کرد و پنج بار خون و سه بار آهن به من تزریق شد و ضمنا دچار یک تومور خوش خیم هم شدم.

جراح من در مرحله‌ای نظرش این بود که باید مثانه را بردارند تا مطمئن شوند که مجددا خونریزی نمی‌کند تا من را بکُشد و ضمنا دیگر عملکردی در بدن من نداشت. اما درمان با اکسیژن هایپرباریک روی من انجام دادند که کمک کرد سرعت خونریزی‌ام کم شود و برای همین در حال حاضر مثانه دارم.


حتماً بخوانید: داستان مردی که با وجود سرطان، مدال طلای المپیک را به گردن آویخت


در این زمان بود که به باشگاه رفتم و کریس مربی‌ام کمکم کرد تا دوباره قوی شوم

متاسفانه دوباره عوارض جدی پرتوهای رادیواکتیو شروع شدند و کریس، تمریناتم را مدام تنظیم می‌کرد تا سطح انرژی‌ام حفظ شود و درد نکشم. در دسامبر 2018 هشت بار در بیمارستان بستری شدم و در ژانویه‌ی 2019 به من گفتند نیاز به عمل جراحی دارم.

این بار عارضه‌ای که در سال 2015 تشخیص داده بودند در روده‌هایم دارم، بدتر شده بود. برای همین دیگر نمی‌توانستم غذا بخورم یا حتی آب بنوشم. پرتوهای رادیو اکتیو، بافت اسکار ایجاد کرده بودند، به این معنی که حرکات دودی روده دیگر وجود نداشت و ضمنا دیواره‌ی روده ضخیم شده بود. بنابراین غذا و آب در روده گیر می‌کرد. نمی‌توانستم چیزی بخورم و مدتها گرسنگی می‌کشیدم، وزن کم کردم و خوردن من معادل بستری شدن در بیمارستان بود.

اگر پزشکان با عمل جراحی روده‌ام را سوراخ نکنند و انسداد را رفع نکنند خواهم مُرد و برای همین حالا در بیمارستان زندگی می‌کنم. حالا منتظریم که کمی جان بگیرم تا بتوانند جراحی‌ام کنند. پزشک جراحم گفته است عمل جراحی تنها راه است اما قرار نیست درمان شوم و از شر آسیب‌هایی که رادیواکتیو به من وارد کرده خلاص شوم و احتمالا دوباره قسمت دیگری از بدنم دچار مشکل خواهد شد و این، زندگی بعد از سرطان من است.

این کاری است که درمان سرطان با من کرده!

می‌خواهم در مورد یک سری چیزهای اساسی بنویسم که درباره کنترل سلامتی و فیتنس طی این چند سال یاد گرفته‌ام تا به افرادی که به نوعی با سرطان درگیرند کمکی کرده باشم.

شما قوی‌تر و توانمندتر از آنچه فکر می‌کنید هستید

درس‌هایی که بعد از سرطان در مورد تغذیه و تمرین گرفتم

مربی‌ام کریس به من یاد داد دوباره خودم را باور کنم. من هیچ ایمانی به جسمم نداشتم و باور کرده بودم که باخته‌ام. همه‌ی اتفاق‌هایی که افتاده بود به من می‌گفت دیگر هرگز نمی‌توانم چیزی را دوباره به دست بیاورم. در خانه با خودم کلنجار می‌رفتم و به عنوان یک همسر و مادر خودم را قبول نداشتم. دیگر نمی‌توانستم کار کنم. سرطان، هویت من را از من گرفته بود و دیگر نمی‌دانستم کی‌ام.

هدفم از تمرین کردن دیگر این نبود که فیزیکم را تغییر بدهم و کریس هم هرگز به من فشار وارد نکرد اما خیلی به من ایمان داشت و با قدرت فکر می‌کرد از پس تمریناتم برمی‌آیم. بنابراین تلاشم را کردم و فقط همان کاری را می‌کردم که او می‌خواست و می‌گفت و توانستم بدنم را قوی کنم و از آن مهم‌تر، ذهنم را.


حتماً بخوانید: وقتی که اراده پشت سن و سال را به زمین می کوبد


هر تکرار از تمرین که از پس آن برمی‌آمدم به من نشان می‌داد که بازنده نیستم و از پا نیفتاده‌ام

هر تمرینی که انجام می‌دادم به من ثابت می‌کرد که همیشه هم لازم نیست کامل باشیم تا شگفت انگیز باشیم. همه‌ی جلسات تمرینی‌ام کاملا موفقیت آمیز نبودند اما هر جلسه مانند آجری بود که بدنه‌ی کنترلم روی زندگی‌ام را می‌ساخت. من نمی‌توانم شرایطم را تغییر بدهم و جلوی حوادث و عوارض بعدی که دچارش خواهد شد را بگیرم اما می‌توانم روی قوی‌تر شدن تمرکز کنم، می‌توانم تغذیه‌ام را کنترل کنم، سبک زندگی‌ام را تغییر بدهم و نگاهم را عوض کنم.

نگرش‌تان می‌تواند همه چیز را تغییر بدهد

برای من نگرش، همه چیز است. وقتی ذهن‌تان دستور می‌دهد بدن‌تان اطاعت می‌کند. چیزی که در مورد خودتان به خودتان می‌گویید به واقعیت تبدیل می‌شود. خیلی‌ها به من می‌گویند که «تظاهر» به مثبت بودن و لبخند زدن می‌کنم. آنها باور نمی‌کنند که کسی با اینهمه مشکل در سلامتی و زندگی‌اش، واقعا خوشبین و مثبت باشد، اما من هستم و تظاهر نمی‌کنم، فقط زاویه دید دیگری دارم. من زندگی‌ام را از زاویه‌ی هر آنچه که دارم می‌بینم نه آنچه از دست داده‌ام یا ندارم.

لذت و رضایت چارچوبی است که در درون ما شکل می‌گیرد. هر زمانی که در بیمارستان بودم باز هم به باشگاه می‌رفتم و تمرین می‌کردم. من می‌دانم انعطاف پذیر بودن چیست اما رویکرد من چیزی فراتر از انعطاف پذیری است. من می‌دانم چیزی دارم که به من لذت و شادی بدهد و منتظر ادامه‌ی زندگی نگه دارد. هر وقت که بتوانم در محوطه‌ی بیمارستان پیاده روی می‌کنم و می‌دانم هر حرکتی که می‌کنم تاثیری دارد.

بله حالا شکم درآورده‌ام اما نگرشی دارم و افرادی در کنارم هستند که با حمایت آنها مطمئنم با تمرین در کنار کریس که مرتب در گوشم می‌گوید چه باید بکنم، دوباره شکمم را صاف می‌کنم! شاید زندگی‌ام آن طوری که قبلا برنامه ریزی کرده بودم پیش نرود اما به این معنی نیست که نمی‌توانم بهتر باشم. می‌دانم که لایقم بهترین زندگی را داشته باشم.

بعضی از رنج‌ها در زندگی اجتناب ناپذیرند، اتفاق‌های بد می‌افتند، بیمار می‌شویم، عزیزان‌مان را از دست می‌دهیم و …، اما خیلی وقت‌ها رنجی بیشتر از اینها به خودمان وارد می‌کنیم. این انتخاب با شماست، رنج ِ بیشتر را انتخاب نکنید! این دیوانگیست، نگاه‌تان را تغییر دهید!

هر زمان که می‌توانید روی فیتنس‌تان کار کنید

درس‌هایی که بعد از سرطان در مورد تغذیه و تمرین گرفتم

فیتنس، سلامتی نیست اما وسیله‌ای است برای بهینه کردن سلامت و کیفیت زندگی‌تان. بدون ورزش من هرگز نمی‌توانستم نجات پیدا کنم یا از این همه فشار جسمی و روانی جان سالم به در ببرم. شما در تمام طول زندگی‌تان فقط یک بدن دارید و باید به خاطر خودتان و آنهایی که شما را دوست دارند از بدن‌تان مراقبت کنید.

ورزش در ابتدا سخت است اما به شما قول می‌دهم کم کم تبدیل به تجربه‌‌ای با اندورفین بالا شود که دیگر نمی‌توانید از آن دست بکشید. من فکر می‌کنم پزشکان همان طور که دارو تجویز می‌کنند باید برای بیماران ورزش را نیز تجویز کنند. ورزش بدون شک اسلحه‌ای برای مبارزه با سرطان است.

در مورد تغذیه‌تان نیز دقت کنید و ببینید چه چیزی برای شما مناسب است

رژیم‌های غذایی مختلف و بیهوده‌ی زیادی وجود دارد اما شما باید این را درک کنید که همه‌ی ما با هم متفاوتیم و چیزی که برای من خوب است لزوما برای شما جواب نمی‌دهد. از غذای‌تان لذت ببرید و حد تعادل‌تان را پیدا کنید. سالم بودن غذا بسیار اهمیت دارد و عالیست اما غذا باید به شما لذت هم بدهد و زندگی یعنی لذت بردن از همین لحظه‌ها.

شما این قدرت را دارید که بهترین زندگی و سلامتی را برای خود فراهم کنید

زندگی با یک بیماری مزمن چالش برانگیز است. شما نمی‌توانید بیماری مزمن‌تان را درمان کنید و بیشتر افرادی که بیماری مزمن دارند، دچار یک مشکل روحی نیز می‌شوند، زیرا زندگی تحت چنین شرایطی می‌تواند غیرقابل تحمل باشد، اما من اینطور نیستم!

گاهی عضه می‌خورم و غمگینم چون درد دارم و از پسرم جدا هستم اما به خودم می‌بالم که توانسته‌ام تغییرات مثبتی در زندگی‌ام ایجاد کنم. من می‌دانم که با تمام توانم هر کاری می‌توانستم انجام داده‌ام تا چیزهایی را به حداقل برسانم و کیفیت زندگی‌ام را بالا ببرم و این افتخار من است.

روی چیزهایی که بیشتر از همه دوست‌شان دارید تمرکز کنید

خانواده همه چیز است. پسر من دلیل من برای قوی‌تر بودنم است و به من انگیزه می‌دهد تا دست از قوی‌تر شدن نکشم. بنابراین می‌توانم کودکی او را با خاطرات شیرین پُر کنم. همسرم و مادرم و خانواده‌ی بزرگ من تکیه‌‌گاه من هستند و دوستانی دارم که از من حمایت می‌کنند. ما بدون آدمهای اطراف‌مان هیچ چیز نیستیم.

کاش‌ از اول می‌دانستم که …

کاش لازم نمی‌شد عملکردهای بدنم را از دست بدهم تا بفهمم چقدر عاشق بدنم هستم.

کاش مجبور نمی‌شدم از ویلچر استفاده کنم تا بفهمم چقدر توانایی راه رفتنم را دوست دارم و باارزش است.

کاش توانایی خوردنم را از دست نمی‌دادم تا بفهمم چگونه باید غذا بخورم و خوردن چه نعمتی است.

کاش می‌دانستم زندگی با بدنی که درد ندارد چقدر ارزشمند است و باید بهترین زندگی را با این بدن داشته باشم.

کاش لازم نمی‌شد آنقدر ضعیف و ناتوان بشوم که بتوانم تفاوت آن را با روزهایی که سرحال و باانرژی‌ام درک کنم.

کاش می‌دانستم مراقبت از خود و مستقل بودن و نیاز به کمک دیگران نداشتن چه نعمتی است.

کاش لازم نمی‌شد موهایم را از دست بدهم تا بفهمم موهایم چه اعتماد به‌نفسی به من می‌دهند.