فکر کردن به چیزی در چرخهای بی پایان، فرسوده کننده است. البته همهی ما گاهی به چیزهایی زیاد فکر میکنیم، اما کسانی که بیش از اندازه به مسائل فکر میکنند، بیشتر اوقاتِ بیداریشان را مشغول نشخوار فکریاند و همین باعث میشود فشار زیادی به خود وارد کنند. این افراد معمولا چنین فشاری را با استرس اشتباه میگیرند. افراد زیادی هستند که زیاد فکر کردنشان جنبهی مرضی دارد، یعنی به طور مریض گونهای به مسائل، بیش از حد فکر میکنند. اما یک آدم معمولی هم ممکن است به چیزهایی زیاد فکر کند.
زیاد فکر کردن میتواند اشکال زیادی داشته باشد
هنگام تصمیم گیری به طور آگاهانه و بینهایت فکر کردن (و سپس آن تصمیم را زیر سوال بردن)، تلاش برای خواندن ذهن دیگران، سعی در پیش بینی آینده، فکر کردن و اهمیت دادن به ریزترین جزئیات و … .
افرادی که زیاد فکر میکنند، مدام تفسیرهایی در ذهنشان جریان دارد و پیوسته در حال نقد و بررسی و ایرادجویی از چیزی که دیروز گفتهاند یا کاری که دیروز انجام دادهاند هستند، یا مثلا میترسد بد به نظر برسند و یا درمورد آیندهی وحشتناکی که ممکن است انتظارشان را بکشد، نگران و بیقرارند.
«چه خواهد شد اگر …»ها و «باید …»ها، بر فکر و ذهن این افراد سلطه دارد؛ گویی یک هیات ژوری همیشه مقابلشان نشسته و زندگیشان را قضاوت میکند. آدمهایی که زیاد فکر میکنند نسبت به چیزهایی که به طور آنلاین به اشتراک میگذارند بسیار حساس و نگراناند زیرا از طرز فکر و تفسیر دیگران از پُستها و آپدیتهایشان به شدت هراس دارند.
عوارض فکر و خیال زیاد چیست؟
آدمهایی که زیاد فکر میکنند خواب خوبی ندارند زیرا مشغول نشخوار فکریاند و نگرانی و اضطراب، شبها آنها را بیدار نگه میدارد. این افراد، حوادث و اتفاقها را بارها و بارها پیش خود مرور میکنند و از خود سوالهای بزرگ میپرسند: چرا این اتفاق افتاد؟ چه معنی داشت؟ و … ، اما هرگز پاسخی پیدا نمیکنند.
اگر شما مدام مشغول نشخوار فکری باشید و به این کار عادت کنید، سیکل معیوبی تشکیل میشود که هر چه بیشتر تقویتش کنید، توقف آن سختتر خواهد شد. خیلی از مواقع، زیاد فکر کردن با حل مسئله اشتباه گرفته میشود. اما در نهایت اتفاقی که میافتد این است که سیکل معیوبی را بیشتر و بیشتر میچرخانید، نه اینکه مشکلی را واقعا حل کنید.
زیاد فکر کردن یک عادت مخرب و فرسوده کننده است که میتواند این احساس را به شما بدهد که در یک نقطه گیر کردهاید و اگر کاری نکنید، زندگی روزمرهتان به شدت تحت تاثیر قرار خواهد گرفت. زیاد فکر کردن خیلی زود بر سلامت جسم و روحتان اثر میگذارد. نشخوار فکری شما را مستعد افسردگی و اضطراب خواهد کرد.
خیلی از افراد زیاد فکر میکنند چون از آینده و از چیزی که ممکن است اشتباه باشد میترسند. ما چون در مورد آینده احساس آسیب پذیر بودن میکنیم، سعی داریم مشکلات را در ذهن خود حل و فصل کنیم و در این پروسه، مغز فریبمان میدهد که انتظار بدترین پیشامدها را داشته باشیم و به این فکر کنیم که با آن چه باید بکنیم. بیش از اندازه فکر کردن به راحتی میتواند احساس کنترل ما نسبت به زندگیمان را از بین ببرد و باعث شود حضوری فعال در جریانات اطراف خود نداشته باشیم.
فکر و خیال زیاد و خستگی ذهنی و فیزیکی
وقتی که مشغول کار یا فعالیت بدنی هستید؛ خستگی جسمی را به دنبال دارد؛ همینطور کار کشیدن زیاد از مغزتان و درگیر بودن ذهن باعث خستگی ذهن و مغز شما شده که میتواند باعث کاهش کارایی شما در مدیریت کار و زندگی و حتی سر درد شود.
زیاد فکر کردن شما را در معرض از دست دادن سلامتی قرار میدهد
افرادی که نگرانی و اضطراب مزمن دارند، بیشتر در معرض مشکلات قلبی و عروقی و سرکوب عملکرد سیستم ایمنیاند. زیاد به گذشته یا آینده فکر کردن، ما را از زمان حال غافل میکند و باعث میشود در انجام امور فعلیمان ناتوان شویم. اگر از افرادی که زیاد فکر میکنند بپرسید چه احساسی دارند، هیچ کدامشان نخواهند گفت «خوشحالاند». بیشتر این اشخاص احساس بدبختی و درماندگی میکنند.
زیاد فکر کردن میتواند مغز را در سیکل نگرانی گرفتار کند. وقتی نشخوار فکری مانند نفس کشیدن عادی و طبیعی شود، زمانی است که باید هر چه زودتر برای مقابله با آن و پیدا کردن راه حلی برای توقف این عادت بد کاری بکنید.
وقتی یک حادثهی ناخوشایند کسی را در فاز دلمردگی و اندوه فرو میبرد، یادآوری زمانهای دیگری که احساس بد و ناخوشایندی داشته سادهتر خواهد شد. همین زمینه را برای کسی که زیاد فکر میکند آماده میسازد تا خودش را به سمت اندوه بیشتر ببرد.
کاهش اعتماد به نفس با زیاد فکر کردن
اگر در هر لحظه به مسائل مختلف فکر کنید و مدام ذهن تان درگیر تجزیه و تحلیل این مسائل باشد؛ به مرور دچار کاهش اعتماد به نفس، عصبانیت، سرزنش خود و حتی ممکن است به افسردگی منجر شود.
چگونه عادت زیاد فکر کردن را ترک کنید و به زندگی عادی خود برگردید؟
نگرانی مزمن، همیشگی نیست، بلکه عادتی ذهنی است که میتوانید آن را ترک کنید. شما میتوانید مغزتان را تعلیم بدهید که از زاویهی دیگری به زندگی نگاه کند. برای غلبه بر زیاد فکر کردن، باید افکار خود را جایگزین کنید. اینکه به خودتان بگویید به چیز خاصی فکر نکنید، راه درستی برای فکر نکردن به آن موضوع نیست. شما باید این فکر را جایگزین کنید.
اگر به شما بگویند به فیل صورتی فکر نکنید، چه خواهید کرد؟ بله، دقیقا به فیل صورتی فکر خواهید کرد! اگر شما بخواهید به فیل صورتی فکر نکنید، باید تصویر دیگری را به ذهنتان بیاورید، مثلا یک لاک پشت. حالا دیگر به فیل صورتی فکر نمیکنید، بلکه تصویر لاک پشت بزرگی را در ذهن دارید که شاید یک شاخه گل رُز هم در دهانش نگه داشته!
شما میتوانید با کنترل گفتگوهایی که با خودتان دارید، عادت زیاد فکر کردنتان را نیز کنترل کنید. صدای درونی شما که به صورت گفتگوهایی با خودتان در تمام طول روز و حتی شب با شماست، زیاد فکر کردن را به دنبال دارد.
شما میتوانید با تفسیرهایی دیگری که از موقعیت پیش آمده ارائه میدهید، یک فاصلهی ذهنی و فکری کوچک با چیزی که سعی دارد شما را وادار به زیاد فکر کردن کند ایجاد نمایید. به این کار، بازسازی ادراکی میگویند.
از خودتان بپرسید: چقدر احتمال دارد چیزی که از آن میترسم روی بدهد؟ اگر این احتمال کم است، سایر نتایج احتمالی چه هستند؟ اگر مشکل یا مسئلهای وجود دارد که زیاد به آن فکر میکنید، آن مسئله را با عبارت دیگر به گونهای بیان کنید که نتیجهی مثبتی را که به دنبالش هستید بازتاب بدهد.
به جای اینکه بگویید: گرفتار شغلی شدهام که دوستش ندارم، به خودتان بگویید یا حتی بهتر است بنویسید: من شغلی میخواهم که بیشتر در آن احساس مفید بودن بکنم. سپس برنامهای برای گسترش و تقویت مهارتهایتان در نظر بگیرید، مثلا شبکهی ارتباطی خود را گستردهتر کنید و به دنبال فرصتهای شغلی بهتر بگردید.
برای پردازش و تجزیه و تحلیل هر یک از نگرانیها یا افکار منفیتان، یک راه به درد بخور پیدا کنید. هر شب قبل از خواب یا صبح بعد از بیدار شدن، افکارتان را روی کاغذ بنویسید. نیازی نیست نظم و ترتیب خاصی را در نوشتن رعایت کنید. هر آنچه را در فکرتان میگذرد روی کاغذ خالی کنید. گاهی این کار واقعا حسی از آرامش در شما ایجاد میکند.
همچنین میتوانید عادت نشخوار فکریتان را با ارتباط برقرار کردن با حواستان تحت کنترل بگیرید. با توجه کردن به حس شنوایی، بینایی، بویایی و چشاییتان شروع کنید. هدف این است که با دنیای اطرافتان و هر چه در پیرامونتان است ارتباطی دوباره برقرار کنید. وقتی حواستان را به کار میگیرید، زمان کمتری را مشغول افکارتان خواهید بود.
یک راه دیگر برای کنترل نشخوار فکری این است که در مورد چیزی که فکرتان را مشغول کرده کمی پیش خودتان حرف بزنید. آگاه بودن نسبت به افکار و نادیده نگرفتن آنها، کمکتان میکند کنترلشان کنید. مثلا بگویید: من کمی اضطراب دارم و ناراحتم. آیا این اضطراب فقط در فکر من است؟ شاید نیاز دارم کمی در اطراف قدم بزنم و ببینم بیرون از اینجا چه خبر است. فراموش نکنید که از قبل، زمان محدود و مشخصی را برای فکر کردن به نگرانیتان در نظر بگیرید و به آن پایبند باشید.
دقت کنید چه زمانی مغزتان در فاز نشخوار فکری قرار میگیرد و سپس سعی کنید فورا از این حالت آن را خارج کنید. بهترین کار این است که حواس خودتان را پرت کنید و توجهتان را معطوف چیز دیگری نمایید که به تمرکز نیاز دارد.
شاید لازم باشد صدها بار در روز، جلوی فکرتان را بگیرید و آن را جایگزین کنید اما مطمئن باشید با این شیوه جواب خواهید گرفت. شاید منحرف کردن فکر و توجهتان به سادگی تمرکز کردن روی کاری باشد که در حال انجامش هستید، اما اول باید تصمیم به توقف نشخوار فکری گرفته شود، یعنی باید اراده کنید که قصد تغییر دارید.
توقف عادت به نشخوار فکری به تمرین نیاز دارد اما با صبر و حوصله و زمان صرف کردن در نهایت میتوانید نگرانیها و افکار غیرضروریتان را تشخیص دهید و به موقع جلویشان را بگیرید و در عوض انتخاب کنید که چه کار دیگری انجام دهید و به جای زیاد فکر کردن، غرق زندگی واقعیتان شوید.
مثلا به جای اینکه بگویید: نمیتوانم باور کنم این اتفاق بد افتاده! بگویید: چه میتوانم بکنم تا این اتفاق دوباره تکرار نشود؟ یا مثلا به جای اینکه بگویید: من دوستان خوبی ندارم! بگویید: چه میتوانم بکنم تا دوستیهای عمیقتری برقرار کنم یا دوستان جدیدی پیدا کنم؟
فکرتان را مشغول این نکنید که چه باید میکردید، چه باید میداشتید و یا چه اشتباهی مرتکب شدهاید. استرس روانی میتواند کیفیت زندگیتان را به طور جدی تحت تاثیر قرار بدهد. یک ذهن بیش از اندازه فعال میتواند زندگی را سخت و طاقت فرسا کند. مجهز بودن به مهارت کنترل افکار، یکی از بزرگترین هدیههایی است که میتوانید به خودتان بدهید. اگر نشخوار فکری زندگیتان را مختل کرده و احساس میکنید در معرض افسردگی هستید، بهتر است از یک پزشک یا مشاور درخواست کمک کنید.
تهیه و ترجمه: elmevarzesh.com


سلام
من خیلی فکر میکنم بیش از حد حتا شبا خوابم نمیبرد و زود عصبانی میشم
میشه یه چیزی بیگن تا بتونم خودمو کنترول کنم
ممنون
سلام، مشاوره در حوزه کاری ما نیست و بهتر اینه با روانشناس در ارتباط باشید
مطلب ارزنده ای ارائه نموده بودید بسیار استفاده نمودم
موفق و پایدار باشید
سلام. تجزیه تحلیل بیش از حد ی موضوعی هست ک ۴ ساله منو درگیر کرده ب نوعی ک ب معنای واقعی همه چی ام رو از دست دادم تنها چیزی ک انجام میدم اینکه از صبح تا شب روی ۱۰۰ تا کاغذ شروع میکنمذب چیستی تعریف کردن و اگر هم بخوام این کارو نکنم باید بگم هیچ کاری نمیکنم یعنی این نیست ک اروم شم بلکه ب معنای واقعی کلمه ایستادنه الان ی جوری شده ک از خودم انتظار دارم ب شرط سلامتی ک ب مساعل فکر کنم ولی اصلا موضوعات تو ذهنم شکل نمیگیره شاید نفهمید ک چی گفتم یا فکر کنید چرت الپرت گفتم ولی واقعا خیلی اتفاقاته ک افتاده و تحمل کردم …. جالب از همه اینها اینهک ی بار هم فکر خودشکی ب سرم نزده با این که ی اتفاقایی سر همین تجزیه تحلیل برام افتاده ک اصلا ن قابل درکه ن هیچی خلاصه ممنون میشم کمکم کنید ..
سلام؛ امیدوارم زودتر به یک جمعبندی برسید، من توصیه می کنم با یک روانشناس در این خصوص مشورت کنید، چون به نوعی دارید خلاء چیز یا چیزهایی رو با این کار پر می کنید، بدون اینکه نتیجه ای بگیرید
سلام مجدد وتشکر…متاسفانه این کارو کردم اما قضیه اینه که مشکل از منه من نمیتونم با هیچ مشاوری ارتباط بگیرم ک بتونم مث ادم توضیح بدم ….اگه بخوام این زاویه که مشاور هایی ک میشناسم در حد برنامه ریزی بچه دبیرستانی بیش تر نیستند رو در نظر نگیرم…3 نفرو دیدم فقط میتونم بگم هیچی نتونستم بگم مهم ترین مسعله اینکه که نتونستم بهشون بفهمونم منظورم چیه(حتی واسه به خودم توضیح دادنش هم مشکله) قصد زیادصحبت کردم ندارم ولی از اونجایی ک شما جواب دادین و امکان داره این پیام روببینیدبا اجازه حرفم رو میزنم: توی کتابی به عنوان اثر سایه از دوبی فورد اگر اشتباه نکنم ی جمبه ای گفته بود به این عنوان که: راز هایتان شما رو بیمار نگه میدارند
در واقع قضیه اینه…اینکه ی رازه مثلا اینکه ی سری قانون که با خودم ساختم و پیش بردم که فقط واسه ی خودم معنی داره و اگر برای کسی قرار باشه بگم میشه فلسفه بافی و چرت پرت و من به معنای واقعی نمیدونم این چه معنی تو واقعیت داره ….قسمت جالبش اینه که شاید هیچی مثلا یک فرار از چیزی باشه یا شایدم واقعا این نباشه و توضیح همه اینها غیر ممکن شده
در ضمن مدت 4 ساله که درگیرم و اینقدر پیش رفتم که تمام ارتباطات …فعالیت ها…و حتی شخصیتم از دست رفته…و من با حل کردن نمیتونم به جایی برسم و این یعنی به معنای واقعی کلمه هیچی نمیدونم….نمیدونم ایا به عنوان اطلاعات کامل دادن نیازه ک بگم ک مثلا فکر میکنم هیچ یک از کارایی ک ادم های عادی میکنن رو نتونم انجام بدممثل ازدواج …تفریح …حرف زدن و دوستی داشتن….اینم بگم که من چنین ادمی نبودم در واقع به طور خلاصه مسعله اینکه: فرض کنین میخواین از روی ی پشت بوم بپرید بعد اینقدر میدون کشی میکنی ک از اونور بوم میوفتی….(امیدوارم خودنمایی محسوب نشه فقط میخوام اطلاعات کافی رو ب گمان خودم بدم) من به معنای واقعی هرچیزی که شما تا سن 18 سالگی رو بتونین موفقیت نام گذاری کنید رو داشتم..و این قانون یا راز هم جادوی بنده بود ی جورایی……و اما ادامه ..همش توی مود اینم که چیزی رو پیداکنم چیزی رو کشف کنم تا تموم بشه و ادامه ماجرا و با این که این رو میدونم در مورد این نوع فکر و رفتارم اما نمیتونم به هیچ نحوی جلوی خودم وایستم….هر لحظه ب طور روتین به اینکه چی و چطور چیستی چیه دارم میگذرونم…….قصد درد دل نداشتم گفتم شاید شما سطح سواد بالایی داشته باشید(جسارت نباشه منظور بدی ندارم) در هر صورت این طور متن ها به امید جوابی نهایی و این مدل کمک گرفتن ی تیری هس در تاریکی دیگه…منون میشم با اطلاعات خودتون راهنماییم کنین واقعا مدیون میشم..
سلام، ممنون که حرف تون رو با ما در میون گذاشتید، می تونم تا حدودی وضعیت شما رو درک کنم ولی خب چون تخصص من نیست بهتره ورود پیدا نکنم، روانشناس بالینی به نظر می تونه مفید باشه اگر مایل بودید می تونم کسی رو بهتون معرفی کنم
امیدوارم بعد از چهارسال از این کامنت، راه حل مشکلتون رو پیدا کرده باشین.
دقیقا تمامی توصیفاتتون رو درک کردم
انگار توی سر منم پر از نقشه و اطلاعات و جزئیات ریزه که هر روز تحلیلشون میکنم و نتیجهای هم ندارن
به هم وصلن. مثل سیم کشیهایی که توی هم گره خوردن و بعد دوباره وقتی میخوام بازشون کنم سوالات بیشتری پیش میاد که منو تا مرز پوچی میبره
اصلا نمیتونم توضیحش بدم حتی
هیچکس هم نمیفهمه
من قبلا اینطوری نبودم…
و دقیقا این جادوی من بود که بر علیه خودم عمل کرد…
عالی بود ممنون
بسیار عالی و مفید.در پناه حق